|
شادروان مترسک مزرعه
|
طلبگی و نئشگی تو جامعه ی بی درد و مرفهی که استادش به تار مویی بسته .. (نه اشتباه نکنید استاد دانشگاه رو نمی گم .)
یقه ی دانش جوشو تو خیابون می گیره به جرم حساسیت به کلاه گشاد .
میاد با لباسای پاره پورش چاله چوله های خیابونای شهرشو پر می کنه دست بند می زنن دستش به جرم اهانت به ملت فخیم کشورش .
از در خونش میاد بیرون بوی آشغال و کثافت داره خفش می کنه فحش میده به مسببش دستگیرش می کنند به جرم عدم حفظ شئونات اخلاقی که چی ؟ د برادر من بچه ی چهار ساله ی همسایت صدات رو میشنوه . . امروز تو فحش دادی فردا همه فحش میدن !
.. تا چشم وا می کنه می بینه نصف عمرش رو تو راه کلانتری فیتیله پیچ کرده . اون وقت بچه ی فلان فامیل مادر بزرگ شوهر خالش اتاقش پر شده از انواع و اقسام مدرک تازه اونم پز عالی جیف خالی !
یه نگاه می کنه به زندگی خودش ..
جرم : زبان سرخ سر سبز را دهد بر باد
هیچی . تموم شد . شد اون پدر بزرگ ریش سفیدی که داره ماجرای اون یه قاشق روغن رو واسه ی نوش تعریف می کنه . (سر فرصت اشاالله براتون تعریف می کنم البته اگه نشنیده باشید )
خب سیاست نداشت رفت وسط میدون داد زد گور پدر سیاست ..
اینه که میگن کا رو باید به کاردان سپرد ... آخه پدر من بشین تو خونت عشق و حال پیریت رو بکن .

چند شب پیش رفته بودم مشهد توی حرم نشسته بودمو زل زده بودم به میله های چسبیده به قبر تو زیر زمین . غلغله بود موجی از حظور بی هنگام . سخت تصمیم گرفته بودم لمس کنم اون میله های طلایی رو . یعد از نماز . منگ بودم نه از سختی حظور از اون موج .
السلام علیک ایها النبی ...
نه. فقط لبم تکون می خورد چی می گفتم اون موقع خدا می دونه . کنار زری خالی بود . همه داشتن زمزمه می کردن . خدایا تا حالا خیلی رفته بودم اون جا اما حالا ..
خدایا رحمت کن اون مترسک رو .
÷چ
بلند شدم یعنی همه بلند شدند . یعنی همه با عجله بلند شدند طرف همون قرارگاه . و من .
بی خیال من . از من یکی بگذرید کارم از گریه گذشته از آن می خندم .
سلانه سلانه بیشتر از هر موقعی مواظب بودم تا رو مهر کسی پا نزارم . یه قدم مونده بود و باید دستمو اندازه یک قرن بلند می کردم نه بابا دست من فقط 74 سانتی متره .
ببخش اگه میونمون فاصله هست / جای نفس تو سینه هامون گله هست / ببخش اگه غربت چشمای من / فقط واسه نداشتن حوصله هست .
من 14 ساله بودم که با خواهرمو مامان و بابا رفتیم مکه . دور خونه ی خدا که طواف می کردیم بابام با باباش رفت و مامانم هم ازمون جدا شد . من و خواهرم با هم حرف میزدیم تا دور زدنمون زود تر تموم بشه . حس نکونیم فاصله رو . با کاروان ها یی که از کنارمون رد می شدندو دعایی می خوندن زمزمه می کردیم . نمی دونم چرا هر کی از کنارمون رد می شد نگامون می کرد . به جز وقتی که به در خونه می رسیدیم و باید می گفتیم الله اکبر بقیه ی راه رو با هم دعا می خوندیم و معنی می کردیم و می خندیدیمو بلند بلند ..
بهترین ثانیه های عمرم بود اون سگ دو زدنا .
توی اون یه قدم یاد خواهرم افتاده بودم . یاد با هم خندیدن ها .
می تونستم پای چشم همشون یه بادمجون بکارم و چند تا از اون پیراشون رو آخر عمری زمین گیر کنم تا با خیال راحت رسیده به زری وجدانم پر بشه از لاشخور های بی پدر و مادر .
نمی دونم داشتم به چی فکر میکردم که دورم پر شده بود . همه هل میدادن . یه بنده خدایی داشت گریه می کرد فکر کنم تو جمعیت خرده بود زمین . بیچاره حتی نمی تونست خودشو بکشه بیرون .
بدم اومد جای من اونجا نبود
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
دستم که رسید به زری دوست نداشتم جلو تر برم . همین کافی بود . به پیر پشت سرم فکر میکردم که چه جونی داشت می کند
امام رضا تو رو خدا به خدا بگو اون اماممون رو بده به ما ..
همه ی این اراجیفی که گفتم همون چند شب پیش 5 دقیقه ای برام اتفاق افتاد . به ظاهر مهم هم نبود . ولی این برای من اولین و بهترین راه و دعایی بود که توی عمرم مرتکب شده بودم .
نبودین اون جا که ببینید
وای چه معرکه ای بود مترسک .
برای آنکه یک سنگ فسیل شود
قرن ها باید بیایند و بروند
دریاها باید پر و خالی شوند
آبشارها باید بلند و کوتاه شوند
حتی ممکن است مردم دنیا هم بارها عوض شوند ..
هی !
گول سنگ ها را نخوری !
گول خوشبختی سنگ ها را نخوری !
برای فسیل شدن تو
یک خستگی کافیست .
هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کس ز تاریکی نمی ترسید
در چشم هایم قهرمانی بود .. >>
اولین نام :مترسک
اولین تولد :۳ثانیه بعد از انفجار جاماز
شماره ثبت :۸۸ق۴
اولین حرف :"هر شب به قصه دل من گوش می کنی / فردا مرا چو قصه فراموش می کنی"
آخرین نام :مترسک
آخرین تولد :۸۲۹ قرن بعد از انفجار جاماز
شماره ثبت :گم نام
آخرین حرف :"مترسک ها ایستاده می میرند"
مردم خاکسترم را باد برد / بهترین دوستم مرا از یاد برد / مانده ام در کوچه های بی کسی / سنگ قبرم را نمی سازد کسی .